تبليغاتX
Sindra

Sindra

 

خدایا می دونم اینو می دونم که تا بندت دست به دعا بر میداره تا یا رب یا رب گفتنش رو شروع می کنه

عرشت به لرزه در میاد اون وقتی که اشکاش رو گونه هاش جاری می شه دیگه طاقتت طاق می شه

اصلا انگار یادت می ره این همون بنده ایه که روزی هزار بار دلتو می شکنه همونیه که فقط وقتی کارت

داره این جوری صدات میکنه شاید اون موقه فریاد میزنی باشه بندم هر چی می خوای قبوله فقط بس کن

 آخه من طاقت اینجوری اشک ریختنتو ندارم  اما ما آدما اونقد از تو دوریم که حتی نمیتونیم  صدای

معبودمون که همیشه همراهمونه رو بشنویم

خدایا  دوست دارم احساسمو رو شونه های بی ریات بذارمو زار زار گریه کنم و بهت بگم خدایا!من هنوز

همون بنده ای هستم که از تاریکی و تنهایی می ترسه همون بنده ای که وقتی غصه های عالم رو دلش

 هموار می شه  سراغتو می گیره

همون بنده ای  که وقتی قلبش تو اوج نا امیدی یخ می زنه تو بهترین پناه گاهشی

خدایا دستمو بگیر و تنهام نذار من همیشه به نوازشات محتاجم

خدایا وقتی عاجزانه تو را می خوانم خاشعانه مرا دریاب .............. 

 
+ نوشته شده در  3 Jul 2008ساعت 2 AM  توسط marzi  | 

 

 

اگر تنهاترین تنهاهایان هم باشم باز هم خدا هست

او كه جانشين همه ي نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمرند

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و از آسمان و زمین هول و کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی

خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن

+ نوشته شده در  3 Mar 2008ساعت 5 PM  توسط marzi  | 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

تقدیم به فرزانه ی عزیزم که به اندازه ی تمام دنیا دوسش دارم وبعد خدا می پرستمش

+ نوشته شده در  2 Feb 2008ساعت 11 PM  توسط marzi  | 

شاید هیچ وقت طلوع و غروب یکسان نباشه اما طلوع وغروب با هم پا می گیرن و با هم معنی می شن همیشه

باید یه غروبی باشه تا بشه مقدمه ی  یه طلوع درس مثه ما آدما همیشه باید یکی پر بگیره بالا بره تا یکی دیگه

بیاد زمین جون بگیره و نفس بکشه تنها ویژگی ما آدما هم تو همین رفتن و غروب کردنمونه خونه ی ابدی هممون

 می شه یه وجب خاک داراییمون میشه فقط فقط یه کفن وذکر همراهمون هم میشه یه لاالله الا الله که یه عده

واسه حفظ آبروشون پشت سر جنازمون تکرار میکنن بعد هم همه چی تموم میشه تو می مونی و معبودت همونی

 که همیشه همراهت بوده این جا دیگه ته خطه همه تنهات می ذارن اما اون بازم باهات می مونه من فک می کنم

 همون شبی که زمزمه ی رفتن رو تو گوشت آهسته نجوا می کنن همون فرشته هایی که موقع تولد از آسمون

آوردنت دوباره میان و تو رو پیش خودشون می برن من فک می کنم اون شب چشماتو می بندی و آسمون تعطیل

میشه شب رفتنت تو می خندی و همه گریه می کنن شب رفتنت می شه میلاد دوباره............... 

+ نوشته شده در  1 Feb 2008ساعت 1 AM  توسط marzi  | 

اگه می خوای بعد از مرگ باز هم زنده باشی ؟؟؟؟

 

چه زیباست اگر قلبم پس از مرگم به سان روز های پیش از این در سینه ای بنوازد پیام مهربانی را

مهربونی یعنی بخشیدن اون چیزایی که دوسشون داریم واسمون عزیزن و شاید حتی برامون حیاتی ان

تا شاید بتونیم زندگی رو به یه نفر هدیه کنیم شاید بتونیم اشکای روی گونه ی مادری رو پاک کنیم شاید بتونیم

یه قدی خدایی بشیم شاید بتونیم شاهد نفس کشیدنه یه نفر باشیم فک نکن نفس کشیدن فقط بالا رفتنه

قفسه ی سینه ست نه باید تک تک ذرات وجودت زندگی رو حس کنن یعنی اگه عشق نباشه حتی واسه ی

 قفسه ی سینه هم بالا و پایین رفتن مشکل می شه پس باید جمله ی اولم رو اصلاح کنم مهربونی یعنی دادن

 اون چیزایی که دوسشون داریم اما با عشق نه از روی ترحم

+ نوشته شده در  24 Jan 2008ساعت 0 AM  توسط marzi  | 

  مادر

 اگر تما م ستار ه هاي زندگي ام را در آسمان روح  آبي ات جمع كنم اگر تمام انسانيت را در وجودت  خلاصه كنم

 اگر تمام صدف هاي صداقت را در ساحل دلت بگذارم  باز هم نمي توانم تو را آنچنان كه هستي وصف كنم كه تو

 در اعماق وجودم جريان داري دیروز كه تاريك از هر چه روشني گريه هايم را با سكوت چشمانت تقسيم مي

كردم با من بودي امروز كه روشن تر از ديروز قدم بر جاده ي ناهموار زندگي گذاشته ام با من هستي به يقين

 فردا هم مرا ترك نخواهي كرد اگر چنين نبود معبودت بهشت را منز لگاه تو وفاطمه را الگويت قرار نمي داد اي

وفادار ترين واژه ي ايثار هنگامي كه سكوت هزار معني ات در پهنه ي سبزفام دلم سايه مي اندازد هنگامي كه

غروب غمها و طلوع شادي ها را برايم آرزو مي كني هنگامي كه در آسمان دلم شفق را به فلق نويد ميدهي مي

 فهمم كه هر طلوعي را غروبي و هر آغازي را پاياني است اما عشق به مادر آغازي است بي  پايان سعي مي

كنم تا گرما ي دستانت را به خاطر بسپارم سعي ميكنم خاطره ي فداكاري هاي شبانه روزي ات را در وجودم حفظ

 كنم و سعي مي كنم تا چهره ي مهربان و دلسوزت را در قلبم حك نمايم

 مادر عزیزم دوستت دارم ..............

                                  تقدیم به همه ی مادران خوب این پهنه ی خاکی که ما حتی

                                خاک کف پاشون هم نمی شیم که لا اقل به این بهونه به بهشت

                                   راهمون بدن

+ نوشته شده در  21 Jan 2008ساعت 9 AM  توسط marzi  | 

عشق یعنی از همه بریدن و آسمونی شدن

عشق یعنی تا ابر آبی شدن

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

عشق یعنی رنج یعنی انتظار

عشق یعنی صبر شاید تا ابد

عشق یعنی خواستن تا حد مرگ

عشق از نظر حاج آقااستغفر الله ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  19 Jan 2008ساعت 1 AM  توسط marzi  | 

+ نوشته شده در  17 Jan 2008ساعت 12 PM  توسط marzi  | 

زائر بهشت

اولین بار که تو را در صف نماز دیدم کوچک بودی آن قدر که میان انگشتهای کوچکت تنها یک ستاره ی نقره ای جا

 می گرفت و هر صبح از مطلع چشمانت تنها یک آفتاب سر بر می کشید آن وقت ها هنوز نمی دانستی بوی تربت

 حسین (ع)یعنی چه ؟؟؟اما کنار جانماز مادر می نشستی وآن یک مشت خاک کربلا را غرق بوسه می کردی

 هنوز نمی دانستی سر چشمه ی اشکها ی زلال کجا ست اما همیشه بعد از آخرین سجده گریه ات می گرفت

حتی نمیدانستی تسبیح سبز مادر اهل کدام دیار است اما در عمق چشمانت برق دانه دانه ی آن تسبیح مثله

چلچراغ می درخشید

ما که پشت سر نیلوفر ها قامت می بستیم تو هم عروج مان را به تما شا می نشستی و چشمانت عکس بال

 هزار هزار فرشته را قاب می کرد صف های نماز مملو از شیفتگان آیینه ی حق بود كه وقتي زمزمه ی تکبیر

گفتنشان اوج می گرفت حتی عظیم ترین شیطان زمان را هم به زانو در می آورد ما تنها قطرهای بودیم از این دریای

خروشان وهمگی چه زیبا به قطره بودن عادت کرده بودیم نوای موذن ندایمان میداد برای شکفتن وما می شتافتیم

تا باز قطره شویم ذره شویم هیچ شویم وخاکی بودن را از یاد ببریم تو هم با ما بودی هنوز از نغمه سر دادن چیزی

نیاموخته بودی اما دستهایت خود به خود بالا می رفت و از بین چشمان روشنت مهتاب طلوع می کرد سیمای

کودکانه ات حتی آن روزها هم که معنا ی دعا را نمی دانستی از زمزمه ی دعای ما نور می گرفت و من می

اندیشیدم وقتی به شکوفه بنشینی چشمهایت چه تماشایی خواهد شد مدتها گذشت در آن زمان ها تو هر بار

یک قدم را با شتاب بر می داشتی انگار از گردنه های کوهی می گذشتی که از نوک قله ی آن تصویر جانمازت با

 آن تسبیح سبز پیدا بود ومن آن روز را که تو به قله ی ایمان صعود کردی را خوب یادم هست آن روز به جمع صف

های بی انتهای ما یک نفر افزوده شد دستهای کوچک دیگری همراه ما چون بال کبوتران باز شد و بالا رفت و نوای

نای دیگری با ربنای ما هم نفس شد تو همان بودی همان بودی همان که دستهایش مثله بال جوجه کفتران چا

هی تازه اوج می گرفت وچشمانش تازه در آسمان می گشت تا ستارهایش را پیدا کند در زمین بهار زندگی تو هم

 همراه با مرغان باغ ملکوت نغمه ی عشق سر دادی و چشمانت آن قدر شبیه باران گریستند که من گمان

بردم شاید در مردمک چشم تو آسمان را پنهان کرده اند آنروز بعد از نماز نشستم و یک دل سیر عبادتت را تماشا

کردم نگاهت برای رسیدن به بام آسمان پر می کشید و چشمهایت بیشتر از همیشه می درخشید و گلهای

 چادرت عجیب بوی خدا میداد آن قدر رفته بودی تا عاقبت سر چشمه ی اشکهای زلال را یافته بودی و آنجا نم نم

 باران گونه هایت را تر کرده بود شاید آن زمان نام تو را سر فصل زائرین بهشت می نوشتند من چه غریبانه تو را می

 نگریستم و تو چه زیبا به شکوفه می نشستی.............   

+ نوشته شده در  16 Jan 2008ساعت 8 PM  توسط marzi  | 

واسه گلی خاک گلدون  شو که اگه یه روز به خورشید هم رسید یادش باشه چطور رسیده

+ نوشته شده در  13 Jan 2008ساعت 5 PM  توسط marzi  |