اولین بار که تو را در صف نماز دیدم کوچک بودی آن قدر که میان انگشتهای کوچکت تنها یک ستاره ی نقره ای جا
می گرفت و هر صبح از مطلع چشمانت تنها یک آفتاب سر بر می کشید آن وقت ها هنوز نمی دانستی بوی تربت
حسین (ع)یعنی چه ؟؟؟اما کنار جانماز مادر می نشستی وآن یک مشت خاک کربلا را غرق بوسه می کردی
هنوز نمی دانستی سر چشمه ی اشکها ی زلال کجا ست اما همیشه بعد از آخرین سجده گریه ات می گرفت
حتی نمیدانستی تسبیح سبز مادر اهل کدام دیار است اما در عمق چشمانت برق دانه دانه ی آن تسبیح مثله
چلچراغ می درخشید
ما که پشت سر نیلوفر ها قامت می بستیم تو هم عروج مان را به تما شا می نشستی و چشمانت عکس بال
هزار هزار فرشته را قاب می کرد صف های نماز مملو از شیفتگان آیینه ی حق بود كه وقتي زمزمه ی تکبیر
گفتنشان اوج می گرفت حتی عظیم ترین شیطان زمان را هم به زانو در می آورد ما تنها قطرهای بودیم از این دریای
خروشان وهمگی چه زیبا به قطره بودن عادت کرده بودیم نوای موذن ندایمان میداد برای شکفتن وما می شتافتیم
تا باز قطره شویم ذره شویم هیچ شویم وخاکی بودن را از یاد ببریم تو هم با ما بودی هنوز از نغمه سر دادن چیزی
نیاموخته بودی اما دستهایت خود به خود بالا می رفت و از بین چشمان روشنت مهتاب طلوع می کرد سیمای
کودکانه ات حتی آن روزها هم که معنا ی دعا را نمی دانستی از زمزمه ی دعای ما نور می گرفت و من می
اندیشیدم وقتی به شکوفه بنشینی چشمهایت چه تماشایی خواهد شد مدتها گذشت در آن زمان ها تو هر بار
یک قدم را با شتاب بر می داشتی انگار از گردنه های کوهی می گذشتی که از نوک قله ی آن تصویر جانمازت با
آن تسبیح سبز پیدا بود ومن آن روز را که تو به قله ی ایمان صعود کردی را خوب یادم هست آن روز به جمع صف
های بی انتهای ما یک نفر افزوده شد دستهای کوچک دیگری همراه ما چون بال کبوتران باز شد و بالا رفت و نوای
نای دیگری با ربنای ما هم نفس شد تو همان بودی همان بودی همان که دستهایش مثله بال جوجه کفتران چا
هی تازه اوج می گرفت وچشمانش تازه در آسمان می گشت تا ستارهایش را پیدا کند در زمین بهار زندگی تو هم
همراه با مرغان باغ ملکوت نغمه ی عشق سر دادی و چشمانت آن قدر شبیه باران گریستند که من گمان
بردم شاید در مردمک چشم تو آسمان را پنهان کرده اند آنروز بعد از نماز نشستم و یک دل سیر عبادتت را تماشا
کردم نگاهت برای رسیدن به بام آسمان پر می کشید و چشمهایت بیشتر از همیشه می درخشید و گلهای
چادرت عجیب بوی خدا میداد آن قدر رفته بودی تا عاقبت سر چشمه ی اشکهای زلال را یافته بودی و آنجا نم نم
باران گونه هایت را تر کرده بود شاید آن زمان نام تو را سر فصل زائرین بهشت می نوشتند من چه غریبانه تو را می
نگریستم و تو چه زیبا به شکوفه می نشستی.............